|
|
|
|
|
مادر چه گویم که دوران غریبی است! دوران گریه سکوت، دوران تنهایی، دوران شب لحظاتی که فقط باید سرت را روی دیوار بگذاری و چشمهایت را ببندی و بگذاری هرکار که چشمهایت میخواهند انجام دهند، بکنند! چه تلخ است ببینی بهترین ها، مظلوم ترین ها هستند وتلخ تر از آن اینکه شاید تو هم یکی از همان ظالم ها باشی! چه بگویم از تسبیح بگویم یا سجاده ازحضرت محسن بگویم یا از حضرت زینب یا نه از ریسمان بگویم..... به هر حال دنیای غریبی است تسلیت میگویم به همه کسانی که گوشه از فلبشان را در تقویم روبروی واژه "فاطمیه" جا گذاشتند و به او که همه وجودش سوخت در این ماتم..... |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 17 فروردین1391ساعت 14:57 توسط دینا
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام
تاحالا شده یه خوابی ببینین در مورد واقعیات زندگی! یه خواب تاثیر گذار! بعد که اون واقعیت رو احساس کنین دلتون یه دفعه بریزه و یه حس خاص داشته باشن؟(کسی فهمید من چی گفتم؟) خب حالا میگم: من جراحی رو دوست دارم اصلا فک کنم تمام هیجان پزشکی توی جراحی هست! ولی اونقد دوسش ندارم که براش بمیرم! از طرفی روزی ۵ یا ۶ بار میرم توی وبلاگ دکتر احمدی !آخرش هم این سر زدن ها کار دستم داد! یه شب یه خوابی دیدم! خواب همراهی با یه جراح !!!! یه جراح داشت از اول یه عمل برام توضیح میداد توی قسمت بیهوشی اصلا انگار خودم داشتم بیهوش میشدم! خیلی هیجان انگیز بود! وسطش هی بیدار میشدم بعد دوباره سریع میخوابیدم تا بقیشو ببینم! رسیدم به جایی که با آقای جراح قرار شد بریم یه بیمارستان دیگه و بقیه عمل رو (به دلیل کمبود امکانات) اونجا انجام بدیم. داشتیم در اونجا رو باز میکردم که به سمت بیمارستان حرکت کنیم که از خواب پریدم و خوابم ناتموم موند!!!!! حالا من از کی هنوز بهت زده این خوابم! اصلا دیگه اسم جراح میاد نمیدونم به چه دلیل دلم هری میریزه پایین! اصلا تازگی خیلی درگیره خوابام شدم. دیگه دارم کلافه میشم فک کنم اگه توی این موقعیت یه جراح ببینم درجا غش کنم! لازم به ذکره که قبلا از جراحی خوشم نمیومد ولی عاااااااااشق "جراح مغز و اعصاب" بودم الان هم هستم! به نظرم خیلی اسم پرابهتی هست! تاحالا یه جراح مغز و اعصاب ندیدم!(فک کنم مثه ما باشن و شاخ نداشته یاشن!!! دیگه فک کنم بریم توی بخشها و "دکتر" های مختلف رو ببینم دیوونه بشم! خلاصه که خیلی خوابهای مختلف میبینم اینم از مضرات اینترنت هست!
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه 28 بهمن1390ساعت 22:38 توسط دینا
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام به همه
اول تسلیت بگم به خاطر شهادت امام حسن عسکری(ع) دوم : روز اولی که اومدیم دانشگاه مجری برنامه از بچه ها میپرسید که برای چی اومدین پزشکی؟ (حالا آقاهه خودشم پزشکی میخوند) گفت راستشو بگین اگه برای پول اومدین؟! وقتی این جمله رو گفت توی دلم گفتن چه دلخوشه این آقاهه ! آخه با این همه پزشک که توی جامعه هست دیگه دوره ای که پزشک ها جزء قشر پولدار جامعه بودن گذشت!!! اگه کسی دنبال پول هم باشه باید بره دندون بخونه!(با عرض پوزش از دندونپزشک های عزیز) اون موقعی هم که اتخاب رشته میکردم بهم گفتن که یه دکتر مرد بود که تعریف میکرد خانومش که باهاش ازدواج کرده فکر کرده خیلی پولداره (طبق تصور غلط جامعه) اما بعد این آقاهه درد دل میکنه که در اون حد مالی که خانومش تصور میکرد نبوده و... از قبل از ورود به این رشته مقدس!!! هم تا بحث پیش میومد که فلان دکتر عجب پولداره و پولش از پارو بالا میره خونوادم سریع میگفتن بابا این پولها که خوردن نداره !از درد و رنج مردم نون خوردن ارزش نداره ماهم سریع تایید میکردیم که بله این پولها اصلا ارزش نداره! البته نباید از حق بگذریم که وقتی بحث میشد که فلان دکتر کارش خیلی خوبه اما پول زیاد میگیره میگفتن که باشه پولش نوش جونش ُ حلالتر از همه چیز !کارش که خوب باشه به همه چی میارزه !! خداروشکر چشم و گوش شیطون کور و کر(خوب شد درست نوشتم!)ما برای پول نیومدیم یعنی راستشو بخواین یه مدت وسوسه پول توی ذهنم بود و برای همین میخواستم برم دندون بخونم(عذرخواهی دوباره از دوستان گرامی)اما دوباره نظم عوض شد!! اما یه چیزی که الان تو ذهنمه اینه که اگه قراره من در آینده(انشالله)پولدار بشم نمیدونم چه طوریم که از بچگی برام پول گرفتن از دیگران خیلی سخت بوده یه احساس بی فایده بودن و به زبون خودمون انگل بودن بهم دست میداد هنوزم همینجورم چند وقت قبل داشتم پشت تلفن با مامانم بحث میکردم که نمیخواد پول بریزن به حساب و مامانم گیر داده بودن که باید پول بریزن به حسابم ای بابا ولی الان که دارم فک میکنم اگه قرار باشه خودم خرج خودمو بدم میشم مثه آدم بزرگا(اینو در نظر بگیرین که من تازه ۱۸ ساله شدم) دوس ندارم مثه آدم بزرگا رفتار کنم! ایشالله ایشالله یه روزی بیاد که من هر ماه به آسونی برم خونمون و اینقد غربت زده نشم!! دیگه عرضی نیست..
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 12 بهمن1390ساعت 0:5 توسط دینا
|
|
||
|
|
|
|
|
2 تا صفحه اینترنت باز بود با 2 تا اسم : مصطفی احمدی روشن و گلشیفته فراهانی هر 2 تاشون جنجالی به پا کردن ولی حتی نمیتونم فکر کنم که اسم این 2 فرد رو کنار هم نوشتم! خیلی احساس عجیبی به هم دست داد چرا باید این اتفاقات نزدیک به هم باشه؟ شاید یه داستانی پشت قضیه هست؟؟؟ هرچی باشه ما با تمام وجود اولی رو دوست داریم اما دومی..... ترجیح میدم دیگه هیچ وقت این اسم رو نه به زبون بیارم نه بنویسم... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 11 بهمن1390ساعت 13:15 توسط دینا
|
|
||
|
|
|
|
|
مظلوم است
امامم را میگویم امام حسنم را ... دوستش دارم وقتی فکر میکنم که چه بر سرش آمده چه قبل از شهادت چه بعد از آن واقعه آه است که از نهادم برمی آید... و سکوت چون در این مظلومیت من هم سهیم هستم.... او در بین شیعیانش هم مظلوم است دوستش دارم... |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 3 بهمن1390ساعت 0:10 توسط دینا
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام
من عاشق داداشم هستم....... اینو گفتم که همه بدونن داداشم خیلی دوست دارم کلا فک میکنم داداش بزرگتر داشت خیلی خوبه مخصوصا وقتی از خونواده دور باشی و بعضی وقتها بری پیش داداشت مثه شب یلدا امسال خیلی سخته که روزهای خاصی رو با خونوادت نباشی مثه روزهای عید یا شب یلدا شب یلدا رفتم پیش داداشم جاتون خالی خیلی خوب بود فقط تخمه خوردیم و فیلم نگاه کردیم تا اخر شب آخرهای شب یادمون اومد که ورود آقایان ممنوع رو ندیدیم همون موقع شروع کردیم به دیدن من که وسطش خواب رفتم نکته جالبش اونجا بود که وقتی پا شدیم دیدم یه ظرف بزرگ پوست تخمه داریم خیلی صحنه باحالی بود به خودمون افتخار میکردیم که تونستیم این همه تخمه بخوریم ومن دوباره عاشق داداشم شدم خداجونم خیلی ممنونم که به من یه داداش خیلی خوب دادی ------------------------------------------------------------------- از همه کسایی که تولدم تبریک گفتم ممنونم خیلی خیلی لطف کردین |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 30 دی1390ساعت 19:24 توسط دینا
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام امروز تولدمه! امــــــــــــــــــــا با اربعین یکی شده و ما به همین بسنده میکنیم! |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 23 دی1390ساعت 0:9 توسط دینا
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام خیلی چیزا میخواستم بگم اما اینقدر اعصابم خورده که هیچ تعریف خوبی نمیتونم بکنم امروز امتحان زبان داشتیم منم برخلاف همیشه استرس گرفته بودم ! خودم خندم گرفته بود ! آخه برای یه امتحان زبان کی استرس میگیره که من بگیرم؟؟!!!! در راستای همین استرس کذایی 2 روز زبان خوندم و کلمه ها رو مرتب مرور کردم . ولی متنا شو نخوندم حالا امروز رفتم سر جلسه کلا اعصابم خورد بود امتحانش سخت بود و من خراب کردم ! سر جلسه با مراقب داشتم بحث میکردم که 5 دقیقه وقت کم داده بعدش حساب کردم دیدم اشتباه ریاضی خودم بود ومن کلی ضایع شدم !!!!!این احساس ضایع شدن بد دردی... حالا بچه ها میگن متنهای امتحان از تو کتاب بود و من اصلا به متن ها توجه نکردم یعنی به طور کل گند زدم.............. همه اینا به کنار چطوری به مامانم بگم که خراب کردم !؟ روم نمیشه بگم بد دادم..... بعدش رفتیم سر یه کلاس عمومی دیگه : اون استاد هم به ما گیر میده..... الان اعصابم خیلی خورده ! تازه دلم برای خونوادم یه ذره شده..... اما یه نتیچه غیر اخلافی گرفتم و اون اینه که هیچ وقت سعی نکنین بچه خوبی باشین چون اونایی که سعی میکنن رفتار خوبی داشته باشن زودتر ضایع میشن.....
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه 17 دی1390ساعت 15:28 توسط دینا
|
|
||
|
|
|
|
|
اول از همه عذز خواهی کنم به خاطر دیر مطلب گذاشتن بعد بریم سر اصل مطلب بالاخره ما هم مجبور شدیم بریم زیر دست دندونپزشک نه اینکه دندونم درد بکنه فقط خواستم قبل از درد دندون یه اقدامی بکنم برای ما هم که نیم بها حساب میشه ما هم از خدا خواسته رفتیم دانشکده دندون... یه عالمه تو نوبت نشستم بعد از کلی معطلی رفتم داخل به خانومه میگم ببخشید من کجا باید برم میگه هرجا دانشجو کار نداشت برو همونجا میرم جلوتر میبینم یه آقایی داره با دوستش حرف میزنه پیش خودم میگم بنده خدا حتما دیگه مریض نمیبینه بعد از یه مدت میگه خانوم بیا! حالا میخواستم یه چیزی بهش بگم ولی نگفنم انگار آقاهه اومده اینچا حرف بزنه بعد بین حرفاش مریض ببینه! موقع دیدن دندونام چند تا پوسیدگی تشخیص داد و یکی از پوسیدگی های تابلو دندونمو ندید! خوب شد خودم گفتم. بعد موقع شمارش بنده خدا هنوز شماره دندونا رو بلد نبود کلی تلاش کرد و هی میشمرد انگار داره یه انتگرال ذهنی حساب میکنه! وسطش یه دفعه گفت بخند منم هم شوکه شده بودم هم خندم گرفته بود خوب شد چیزی بهش نگفتم مثه اینکه همه دندونپزشکها یه دفعه وسط کارشون میگن : بخند!!! اما بگم از استاد گرامیشون که فقط نشسته بودن اونجا و امضا میکردن حالا اگه دانشجو یه چیزی تشخیص نمیداد چی میشد؟ از این خان رد شدیم رفتیم رادیولوژی اونجا هم اوضاعی بود من کلا 5 تا رادیو داشتم بعد 2 تا پسره داشتن کلی بحث میکردن که شریکی کار کنن و دندونامو تقسیم کنن خدارو شکر یه خانومه اومد و گفت نمیشه حالا رفتم تو اتاق بعد این پسره با یه وسواسی کاره شو میکرد هی با دستش زاویه میگرفت و تنظیم میکرد میخواستم بگم برو بابا این کار تو رو یه لیسانس داره به راحتی انحام میده اینقده وسواس نداشته باش....... حالا این آقا با دقت تو دهن من کار میکرد بعدشم کلی ادکلن زده بود شانس اوردم ادکلنش تند نبود این قسمت هم به پایان رسید. نشسته بودم منتظر عکسام هی این دانشجوهای دندون رو زیر نظر داشتم دیدم واقعا اینا عشق و حال میکنن نه یه ذره استرس نه یه ذره نگرانی حالا بیچاره دانشجو های پزشکی یه اشتباه کوچیک جون آدما رو میگیره اونجا بود که فهمیدم :بیچاره پزشک ها...... آخه مگه میشه پزشکی رو با دندون پزشکی مقایسه کرد 2 تا چیز خیلی متفاوت بعد دندونپزشک ها کلی برامون کلاس میذارن آخه این انصافه؟ ولی با این حال من بازم مردد شدم بین دندون و پزشکی ..... عجب آدم سست عنصری هستم من!!.... خلاصه ما هم دنیایی داریم......
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 1 دی1390ساعت 9:30 توسط دینا
|
|
||
|
|
|
|
|
اول که دبستان رفتیم بچه بودیم و غرق بازی.نمیفهمیدیم چی اطرافمون میگذره. سال پنجم بهمون گفتن بخونین برای تیزهوشان. اونا میگفتن و ما گوش نمیدادیم و بازی میکردیم! راهنمایی تیزهوشان قبول نشدیم! اومدیم راهنمایی. بازم کلی کیف کردیم. سوم راهنمایی دوباره بهمون گفتن درس بخونین برای تیزهوشان. ماهم که بزرگتز شده بودیم یه کم فک کردیم دیدیم خوبه که یه کم درس بخونیم در عوض۴سال دیگه راحتیم!خداروشکر قبول شدیم! گفتیم دیگه راحت شدیم لازم نیست دیگه بکوب درس بخونیم حالا دیگه وقتشه یه کم بزرگ شیم و کارهای بزرگونه بکنیم !!
خلاصه اومدیم دبیرستان:گفتیم به حساب بریم کار فرهنگی بکنیم دیدیم نه نمیشه! کارهای دیگه هم نمیشد. اصلا مدرسه دانش آموزان رو برای انجام این کارا تشویق نمیکرد. ماهم که هیچ کاری نمیکردیم. کل کارهای فرهنگی خلاصه میشد به شرکت تو چند تا مسابقه! از بیشتر برنامه های فرهنگی بی بهره بودیم!! باز خداروشکر هرسال یه نمایشگاه داشتیم که یه کم کار اجرایی انجام بدیم! روز مانور زلزله هم کلا همه چی آروم بود چون ما درس داریم و هیچ کس به ما نگفت شما نیومدین که فقط درس یادبگیرین اومدین زندگی یاد بگیرین!!!اینکه میگن مدرسه جایی هست که آدم برای زندگی توی اجتماع آماده میشه برای ما که درست نبود!!! بازم سر خودمون گرم کردیم که نه ما فعلا دانش آموزهستیم و وظیفه دانشآموز درس خوندن!گفتیم ایشالله میریم دانشجو میشیم دیگه هرکار بخوایم میکنیم دیگه "دانشجو"میتونه کل فعالیت سیاسی مملکت رو کنترل کنه!! درس خوندیم و اومدیم یه رشته خوب تو یه دانشگاه خوب قبول شدیم اومدیم دانشگاه دیدیم نه بابا اینجا هم همچنان محکومیم به جرم درس خون بودن از تمام فعالیت های سیاسی که "وظیفه"یه دانشجو هست محرومیم هیچ اتفاق خاصی تو دانشگاه نمیفته چرا؟چون دانشجوی پزشکی درس داره و نباید هیچ کاری انجام بده!!!!حالا یکی نیست بگه این همه درس میخونن که چی؟؟با این درسها میشه زندگی کرد؟ سخته یه لحظه به خودت بیای ببینی هیچ هنری نداری هیچ فعالیتی انجام ندادی به لطف این تلویزیون و اینترنت هم که دیگه هیچ کتابی نخوندی!اگه ازت بپرسن چیکارکردی فقط میتونی بگی :درس خوندم!!!!!!!! الانم این روند تقریبا ادامه داره و میگن درس درس درس! الان یه چیزی تو پزشکی مد شده همه میگن "تک بعدی بار نیاین"ما هم فقط میگیم چشم اما نمیفهمیم باید چیکار کنیم!!! من چه گناهی دارم که میخوام مثه بقیه دانشجوها تو کشورم نقش فعال داشته باشم توی فعالیت های سیاسی شرکت کنم یه آدم کامل باشم!این جرم بزرگی هست که من پزشکی میخونم ؟؟؟!! اینو بگم که خودمون هم خیلی وقتها رغبتی برای اینکارا نداشتیم اما مدرسه و دانشگاه هم کوتای کردند. مسلما تو این مشکل ماهم مقصر هستیم ولی اینکه مدرسه یا دانشگاه راهنمای ما هستن و باید این چیهارو به ما بگن رو نباید فراموش کرد!!!! این فکرها مرتب به جونم میفتن به خاطر همین خیلی وقته درس نخنوندم! به هرحال من با صحنه های اعصاب خوردی زیادی برخورد کردم و برخورد خواهم کرد!شایدم نه!خداخواست و همه چیز خوب شد! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 10 آذر1390ساعت 15:2 توسط دینا
|
|
||